|
آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم
تا فدای چشمای مثل بهار تـــــو کنم
می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع
مـــــن می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم
من مثل شبای بی ســـــــــــــــــتاره سردوخیالم
خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی،نمی خوام 
منه بی نشون تــــــــو رو نشونه دارت بکنم
مثل دریابی قراری،نمی تونی بمونی
من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم
من مثل شبای بی ســـــــــــــــــــتاره سردوخیالم
خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تـــو کنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی،نمی خوام
منه بی نشون تـــــــو رو نشونه دارت بکنم
تو بگو ، خودت بگو،با تــــــــو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم


با یه رنگ سرخ زیبا مثل قلب بیقرار 
بيقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست 
آه بيتاب شدن عادت کم حوصله هاست 
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 
در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست 
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد ؟ 
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست 
بی تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است 
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست 
باز میپرسمت از مسئله دوری و عشق 
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست 


|